ــــــــ سلام، سوالی، خواستی، کرامتی چه می خواستی؟
ــــــــ من بنده ی تو زن پیر وعجوزه ام؛ فدایت شوم تو می دانید که من بعلت فقر و بدبختی و جنگ
بیوه شده ام به پیری زود رس مبتلا گشتم. قبلا در خانه ها لباس می شستم اکنون چه کنم؟
ــــــــ کار وزحمت که گناه نیست.
ــــــــ ولی بزرگی که سزاوار هفتاد سرای بهشت است وهفتصد غلمان سیمین کمر، هفتاد هزار حور
مرمرین قامت، به من اجازه ی بیرون رفتن از خانه را نمی دهد. ای خداوند! تو میدانی که کتاب تو
در دست اوست و او حتما می داند که چه می گوید. پس من چه کنم؟
ــــــــ دوسیه ی تو به دست کسی افتاده است که حرف مرا هم نمی شنود. کار تو از دست خدا رفته
و به دست قضا وقدر است.
... ناله کنم بگویدم، دم مزن بیان مکن ...
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:11 توسط شیفته گمنام
|





