ــــــــ من بنده ی تو زن پیر وعجوزه ام؛ فدایت شوم تو می دانید که من بعلت فقر و بدبختی و جنگ
بیوه شده ام به پیری زود رس مبتلا گشتم. قبلا در خانه ها لباس می شستم اکنون چه کنم؟
ــــــــ کار وزحمت که گناه نیست.
ــــــــ ولی بزرگی که سزاوار هفتاد سرای بهشت است وهفتصد غلمان سیمین کمر، هفتاد هزار حور
مرمرین قامت، به من اجازه ی بیرون رفتن از خانه را نمی دهد. ای خداوند! تو میدانی که کتاب تو
در دست اوست و او حتما می داند که چه می گوید. پس من چه کنم؟
ــــــــ دوسیه ی تو به دست کسی افتاده است که حرف مرا هم نمی شنود. کار تو از دست خدا رفته
و به دست قضا وقدر است.
... ناله کنم بگویدم، دم مزن بیان مکن ...
دستان کوچک تو، چون حلقه ای ز پیچک
بر دور گردن من، دور از دید مترسک
من غرق عطر گل ها، محو طراوت باغ
ای غنچه ی امیدم، ای همدمم تو میخک
شبنم به گونه ی تو، طوفان زا ست ترسم
خطی ز درد خونین بر سینه ام شود حک
پروانه ی حواسم هر روز و شب به دورت
پرپر زنان مبادا، یک آن شوم ز تو تک
ای رسته باشی از بند، از رنجلاخ هر تیر
تر جنگل خیالم من تک درخت تو رازک
ندامت
چون دود کاه تلخ است
این چاشنی زیستن
بیهوده رنج بردن
بیهوده ساده بودن
ای کاش پای آمد
کز ابتدا می لنگید
می سوخت و دود می شد.
نا زندگی و نا عمر
می گشت زود نابود.
اوه...
آی زندگی!
بوی روزهای تلخ و دم
مشامم را آزرده ست
چهره ام
چو رخسار گندمزار
زرد
حس دم مرگ
بسان شهوت براّن داس
گلوگاهم را
...می لیسد...
آی زندگی!
باز گشتی هست؟





