سستی نگیرید
شاخچه هایم
گرد از رخ مهتاب میگیرد..
در خاک سست این سان
باشم اسیر ماندن
چون آدم گدایان
بر چشمهای بی نور
بر دست های لرزان
امید دوز و نومید
از داد از گدایان
با آه و اوه و ناله
حسرت کشان و افتان
در کوچه های سینه
چون گرد باد غلطان
در خود فشردن و سوز
در خود شراره افشان
بر خویش پتک بودن
بر درد خویش سندان
ای وای اگر بمانم
در دشت سار زندان
ای وای اگر بمانم
گه سینه خیز و حیران
گه دست سوی نا ده
گه آرزوی درمان
از صد هزار بیمار
از هر به دره افتان...
ای کاش یک پرنده
می بود مست و پران
می چید خرده ام را
چون مرغک زمستان
ای وای اگر بمانم
این گون سست و این سان...
اگر دو می بود نزاع واقع می شد...
از اصول دین
چون امام مسجد محل دو شد
مشـتری و میچیـد و زحـل دو شد
اعتقاد ز ابر و آسمان و سبزه ها گریخت
پایه ها شکافت٬ استواری قلل دو شد
لحظه ها و انقلاب آرزو زهم گسیخت
روز نو تباه٬ لطف و خوبی حمل دو شد
اعتماد گوش و چشم و مغز و دل زهم برید
دست محکم و عصا و پای شل دو شد
علم دو شد کتاب و کاغذو قلم دو شد
مصطفی دو شد٬ خدا و خالق ملل دو شد
ــــــــ من بنده ی تو زن پیر وعجوزه ام؛ فدایت شوم تو می دانید که من بعلت فقر و بدبختی و جنگ
بیوه شده ام به پیری زود رس مبتلا گشتم. قبلا در خانه ها لباس می شستم اکنون چه کنم؟
ــــــــ کار وزحمت که گناه نیست.
ــــــــ ولی بزرگی که سزاوار هفتاد سرای بهشت است وهفتصد غلمان سیمین کمر، هفتاد هزار حور
مرمرین قامت، به من اجازه ی بیرون رفتن از خانه را نمی دهد. ای خداوند! تو میدانی که کتاب تو
در دست اوست و او حتما می داند که چه می گوید. پس من چه کنم؟
ــــــــ دوسیه ی تو به دست کسی افتاده است که حرف مرا هم نمی شنود. کار تو از دست خدا رفته
و به دست قضا وقدر است.
... ناله کنم بگویدم، دم مزن بیان مکن ...
دستان کوچک تو، چون حلقه ای ز پیچک
بر دور گردن من، دور از دید مترسک
من غرق عطر گل ها، محو طراوت باغ
ای غنچه ی امیدم، ای همدمم تو میخک
شبنم به گونه ی تو، طوفان زا ست ترسم
خطی ز درد خونین بر سینه ام شود حک
پروانه ی حواسم هر روز و شب به دورت
پرپر زنان مبادا، یک آن شوم ز تو تک
ای رسته باشی از بند، از رنجلاخ هر تیر
تر جنگل خیالم من تک درخت تو رازک
ندامت
چون دود کاه تلخ است
این چاشنی زیستن
بیهوده رنج بردن
بیهوده ساده بودن
ای کاش پای آمد
کز ابتدا می لنگید
می سوخت و دود می شد.
نا زندگی و نا عمر
می گشت زود نابود.
اوه...
آی زندگی!
بوی روزهای تلخ و دم
مشامم را آزرده ست
چهره ام
چو رخسار گندمزار
زرد
حس دم مرگ
بسان شهوت براّن داس
گلوگاهم را
...می لیسد...
آی زندگی!
باز گشتی هست؟
پس از لختی سکوت، کوکنار متوجه شد که بروی لوحه سنگ عکس خوشه گندمی حک شده است و زیر آن با خط نستعلیق زیبا نوشته اند:
"سال مرگ بابا گندم برابر با سال سقوط علیحضرت نادر شاه افشار..."
کوکنار از پدرش پرسید:
ــــــ پدر ! این قبر گندم است از پدر کلان ما نیست؟!
پدرش گفت:
"چپ باش بچیم، همین قسم قبول کن. وقتی که ما و تو در زمین غصب کاشته شدیم ، باید گذشتگان این زمین را هم از خود بخوانیم..."
می ترسم
اگر
سگ خطابم کنی
آبرویم پیش سگ بریزد...
ناصر خسرو بلخی
گر درخت بی ثمرم باید سوخت
نگاه بی هدفم کجا باید دوخت
فرصتی .....
که ساج بنشانم
و
از آن زینه کنم
روم از این طوفان کین آیین....
تا اوج آرامش...
"کرنا رفت و نغمه ی لالا آمد،
سرخینه پنجه رفت و سیاه اوباما آمد."





